اگر یک تجربه، تجربه عمومی نباشد به آن بها نمی دهم. من یک تجربه شخصی خودم را اجازه ندارم فیلم کنم.
فیلمنامه را پس از نوشتن و تایپ برای مارتین اسکورسیزی فرستادم، او سه خط در جواب برایم ایمیل کرد که خیلی زیبا بود. نوشت که "فیلمنامه را خواندم. نتوانستم زمین بگذارم. از سطر اول تا انتها بدون اینکه زمین بگذارم خواندم. به شدت خندیدم و به شدت غمگین شدم. چیزی شبیه به این نخوانده بودم و این باعث شد که من به تمام زنهای زندگی ام فکر کنم."
یعنی یک آمریکایی اینقدر نقاط مشترک پیدا کرده بود. وقتی برای ژولیت بینوش فرستادم، گفت که زنگ زدم به دوستم و گفتم عباس کیارستمی مرا با این فیلمنامه عصبانی کرده، احساس می کنم که انگار فیلمنامه را راجع به من و تو نوشت، در حالی که سوگند می خورم یک کلمه راجع به رابطه ام با تو با عباس حرف نزده بودم. احتمالن احساس می کرد که بعدن ممکن است این سوتفاهم برای او پیش بیاید.
این حاصل تجربه های مشترک آدمهاست. من تجربه هایی را به فیلم برمی گردانم که احساس می کنم حتا همسایه من هم تجربه کرده است. تجربه کل زندگی ست.
گفت و گوی امید روحانی با عباس کیارستمی
دوماهنامۀ «نافه»