یه روز وودی آلن موقع خوردن یه شیر قهوه بدون شکر، و درست وقتی که قرار بود میا فارو رو برای سومین بار ببره دیدن پارک قدیمی لوران سنس، تو سرش جرقه ای میزنه. از این جرقه ها معمولن سالی یک بار درون سیستم عصبی وودی زده میشه. برای مثال شیش سال پیش که موقع پریدن تو استخر یه دفعه احساس کرد جرقه زده و درعین حال که باعث شد مقدار زیادی آب کلره قورت بده اما تم اصلی منهتن هم به ذهنش خطور کرد. یا اون روز گرم تو کانزاس، همون روزی که قرار بود دو تا توله اسب سفید واسه خواهر زاده های دوقلوش بخره یه زن کابوی با یه باسن جذاب که یه جین سفید پوشیده بود درست جلوی چشمای وودی جلوه گر شد و چند لحظه بعد جرقه ای باعث ایده اصلی زلیگ شد.
اینبار اما کمی هم تعجب کرده بود. چون نمیتونست هیچگونه توجیهی واسش پیدا کنه، در حقیقت یه پرش بلند توی استخر میتونه کاملن فشار خون آدم رومختل کنه و یا قدرت اینو داره که لحظاتی تو رو به خلسه ببره، شاید دلیل خوبی واسه توجیه یه امر متافیزیکی باشه. اما خوردن شیر قهوه بدون شکر، کاری بود که هر روز انجام میداد و تقریبن بعد از سلام کردن به خانم سوکولوفسکی (آشپز) معمولی ترین کار روزانه ش بود که هیچ حس خاصی رو درش نمی انگیخت، اونم شیرقهوه امروز که با آب نیمه جوش درست کرده بود. و اینجا بود که به نتیجه گیری شماره چهل و یک زندگیش رسید:
هر لحظه منتظر اتفاق خاصی باش
درست چهار ماه بعد که داشت فیلمنامه رو بازنویسی میکرد به این فکر افتاد که کی میتونه تصور کنه خالق اصلی این فیلمنامه یه فنجون شیرقهوه حال به هم زن هر روزه بوده باشه، اونم تو آشپزخونۀ خانم سوکولوفسکی. نظر وودی این بود که ما بیشتر با یه معجزه طرفیم. از الان دارم میبینم که وقتی فیلم اکران شد مردم میگن عجب! این وودی هم چه دغدغه های روشنفکرانه ای داره، ما رو به بعد دیگه ای از زندگی شوت کرد. آه... روزنامه نگارها رو که دیگه نگو با اون سوال های مضحکشون. همین لحظه بود که به ذهنش رسید که آخر فیلم، قبل از شروع تیتراژ درشت بنویسه: کل ایده فیلم از فنجون شیر قهوۀ به درد نخور بوده است. یه بار هم به سرش زد که در فیلمنامه رو به طور مشترک عنوان کنه: وودی آلن و شیر قهوه هر روزه بی مزه.
راستش این مسئله دیگه داشت تبدیل به یک ناراحتی روانی برای وودی می شد. اهمیتش از خود فیلمنامه بیشتر شده بود. وقتی که دکتر روانشناسش از این موضوع آگاه شد زیاد به روی خودش نیاورد چون این رو یه بیماری نادر تلقی کرد که قادر به درمانش نبود... پس بهترین کار این بود که زیاد مسئله رو بزرگ نکنه، آخه این هشتمین یا نهمین بیماری نادر وودی بود.
از کتاب چاپ نشده بیگ بنگ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر