صدای در... مامانم بود
معمولن سالی یک بار در میزنه و میاد تو اتاق
آخرین بار پارسال همین موقع ها بود
بعد از نیم حرف زدن... با چشمایی پر از اشک بهم گفت: "ببین مسرور من نمی خوام تو رو از دست بدم"
بعد هم نتونست جلوی خودشو بگیره و از اتاق رفت بیرون
شاید مثل فیلما باشه، اما متاسفانه این فیلم، زندگیه منه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر