شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸

خوابهای آلبالویی


تعجب میکنم !

من خیلی کم خواب میبینم، و اگر هم خوابی میبینم معمولن خیلی سریع فراموشم میشه، شاید بعد از چند ثانیه بعد از برخاستن، اما معدود خوابهایی هم هست که یادم مونده باشه، و من از همونا تعجب میکنم.

این خوابها همیشه در مکانهایی نامعلوم رقم میخوره، جایی که هیچوقت نبوده ام و شاید حتا ناکجا آبادی که وجود هم نداره. اتاقی با ظاهری معقول یا خونه ای. اما همیشه با آدمایی که میشناسمشون.

و این عجیبه

خواب هایی که از شاید پنج سالگی یادم مونده همینطورن تا امروزی ها

مثل خوابی که وقتی پنج سالم بود دیدم، یه مکانی بود مثل یه سالون با صندلی های یکپارچه نیمکت گونه که کل سالن رو پر کرده بود، و فقط من و مامانم و دختر دایی م اونجا بودیم. نشسته بودیم. سوژه اصلی خواب مدادهایی بود که دستمون گرفته بودیم، هرکدوم چندین مداد رو تو مشتامون گرفته بودیم و نشسته بودیم، مدادا رنگی بودن. اونجا شیراز بود یعنی حس میکردم که شیرازه ، مربوط به سالهای جنگ میشد که زیاد شیراز میرفتیم. یا... خوابی که سوار بر ماشین بودم با بابام و بعد در طول خیابونی نامعلوم میرسیدیم به خونه ای که دیوارهاش کاهگلی بود و از ایوونش چند تا قالیچه آویزون بود. قالیچه های قرمز و قهوه ای ...

حالا هم بعضی اوقات خوابایی اینچنینی میبینم، هر چند شاید این خوابها گاهی سوکسی شده باشه گاهی هم نه، اما بازم دنیاهای عجیبی رو برام رقم میزنن

کلن من دوست دارم که دنیایی که تو خواب دارم متفاوت از دنیای بیداریم باشه. یا دوست دارم که خوابام زیاد یادم نیاد. اینطوری احساس میکنم که اون فضا بهتر حفظ میشه. دنیای خواب برای خودش و بیداری هم برای خودش. اینطور هر کدوم هویتی مستقل دارن انگار...

به امید دیدن خوابای آلبالویی




هیچ نظری موجود نیست:

دنبال کننده ها