یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

عشق سالهای وبا





دختر دایی خوشکل من پارسال رفته بود لندن. چند وقت پیش که بعد از مدتها همو دیدیم داشت تعریف میکرد از سفرش... برام جالب بود، اصلن از لندن خوشش نیومده بود، در مقایسه میگفت که دبی واقعن جای بهتریه نسبت به لندن.

همین حرف باعث شد که بیشتر بپرسم ازش، از چشم اون لندن یه شهر عقب مونده بود، شهری که انگار تو صد سال اخیر هیچ بویی از مدرنیت نبرده، ساختمونهای آجری، خیابونای تنگ، تاکسی های قدیمی و خلاصه هر آنچه که باعث میشه احساس کنی زرق و برقی در کار نیست.

راستش من زیاد دختر داییم رو نمیشناسم، اما میشد فهمید که چقدر دوستدار و شیفته آسمون خراش و خیابونای رنگارنگ و پاساژهای غول پیکر و پله برقیه. انگار در اینها چیزی هست که احساس یگانه ای رو به همراه میاره. همون کلیشه ای که دبی ازش خیلی خوب بهره میبره.

حالا گور بابای تلاشی که لندنی ها این همه سال کردن برای حفظ هویت و ظاهر کلاسیک شهرشون. راستش این قضیه بسیار جدی تر از اونیه که ما فکر میکنیم. طرز فکر دختر دایی مذکور یک طرز فکر خاص نیست، بلکه در بین همشهری های من موج میزنه، چرا که با نگاهی به شهرهای خودمون میتونیم خوب حسش کنیم. همونطور که روز به روز بناهای قدیمی و با هویت رو خراب کردیم و مکعب های بلند و بی روح ساختیم که بتونیم توش من جدیدی بشیم.

میدونم اگه بیضایی عزیز این چندخط رو میخوند داغ دلش تازه میشد، همونطور که آخرین شکوائیه ش توی تیتراژ "وقتی همه خوابیم" با اون موسیقی تاثیر گذار حرفهایی حتا بیشتر از خود فیلم داشت.






هیچ نظری موجود نیست:

دنبال کننده ها