چهارشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۸

برکناری رییس موسسه جنگلها و مراتع کشور در پی ممانعت از بخشنامه دولتی



دکتر محمد حسن عصاره - رییس موسسه تحقیقات جنگلها و مراتع کشور، در پی ممانعت از بخشنامه دولتی مبنی بر شرکت کارمندان در راهپیمایی روز 9 دی (ساندیس) به طور غیر منتظره ای از سمت خود برکنار شد.


قضایا از اونجا شروع شد که روز موعود گروهی از برادران ارزشی به قصد رفتن به راهپیمایی جلوی درب خروجی موسسه دقایق زیادی انتظار کشیدن تا مثل دیگر ادارات با وسایل نقلیه دولتی عازم راهپیمایی شوند... اما هیچ وسیله ای در کار نبود... در حقیقت دستوری از سوی رییس موسسه برای اعزام کارمندان صادر نشده بود. در نهایت برادران ارزشی مجبور شدن برای رفتن از جیب خرج کنن ( پول ساندیس یر به یر شد).
چند روز از این قضایا نگذشته بود که بدون هیچ مقدمه ای خبر برکناری دکتر عصاره همه رو شوکه کرد...


دکتر عصاره دارای دکترای تخصصی بیوتکنولوژی گیاهی از دانشگاه ملی ایرلند و یکی از فارغ التحصیلان ممتاز دانشگاه چمران اهواز است.



حرکت شجاعانه ای که دکتر انجام داده واقعن شایسته تقدیره، هر چند که ایشون این روزها کاملن تحت فشاره و اوضاع مناسبی نداره، اما شاید بشه با یه میل کوچولو کمی دلگرمی به ایشون داد
ایمیل دکتر عصاره: asareh@rifr-ac.ir










پارگی عکس امام، که این روزها شده گل سر سبد حکومت، میتونه دلیل خوشحالی این روزهای من باشه. نه از اینکه امام پاره شد. چرا که همۀ دیکتاتورها در نهایت یه چیزیشون پاره میشه. بلکه به این خاطر که میتونست به خوبی نشون دهندۀ دست و پا زدن حکومتی ها باشه، انگار که مدتهای زیادی آی کیوهاشون رو بسیج کرده بودن برای ایجاد یه جرقه. جرقه ای که دوباره اونا رو به موضع قدرت شوت کنه.

حقیقت اینه که دهه شصتی ها که امام رو ندیدن، در عوضش بیست سال تمام این آقا رو بالا سر خودشون داشتن. در حقیقت کسی با امام کاری نداره. شاید توی جریان انتخابات امام مهرۀ سوخته ای بود که کاندیداها به عنوان رزومه شون گاهی ازش استفاده میکردن. امام کجای کار این موج معترض بود؟ مگه تا حالا شعاری داده شده و یا حرکتی؟ ده تا شمایل از امام بکشن و بذارن وسط دانشگاه تهران چه اتفاقی براش می افته؟ در عوض میشه امتحان کرد که یه تصویر از سیدعلی وسط دانشگاه تهران... چه شود!

تازه فکر میکنم که بعد از این پارگی، امام در بین گروه های معترض دارای محبوبیت هم شد. در حقیقت دوستان دانشجو به خوبی ورق رو توی این روزها برگردوندن.

خوشحالی من از اینه که درسته که به خیال خودشون بازی رو دست گرفتن و بازی قدرت کردن، اما با چه ابزاری، اونا در حقیقت حتا نتونستن با منطق سی سالشون یه بازی سیاسی راه بندازن. اینکه یه برنامه مونتاژی که سر و ته نداره رو علم کنی و بعد شروع کنی به عربده کشی و بیانیه صادر کردن و راه پیمایی های ستادی، نشون دهنده روزهای ضعف و زوال حکومتیه که مدتهاست هیچ بازی سیاسی ای رو هوشمندانه به پیش نمی بره. سالهای سال در موضع قدرت بودن و هر جریانی رو با قدرت به پیش بردن به این انجامیده که اکنون که از این قدرت کاسته شده و نیاز به کمی (و فقط کمی) هوشمندی در موضع گیریهای سیاسی و مردمیه، حکومت دچار بحرانی تازه بشه..... خرد.... خرد و هوشمندی در مناسبات.

نمونه بارزش عدم تحلیل درست رفتار مردم در روزهای آخرین خرداد ماه بود. مخصوصن اون نمازجمعه خونین آقا. اون روز چیزی به نام خرد سیاسی و اجتماعی در صحبتهای ایشون وجود نداشت و برعکس با موضع قدرت جلوی مردم ایستاد. شاید در سالهای گذشته این رو در رویی میتونست با همچین رویکردی پیروز بشه، اما اون روز به گونۀ دیگه ای بود. او عقل نداشت. اگه چیزی به نام عقل در بین بود حتمن خاطر نشان میکرد که همیشه بیشترین قدرت همراه با بیشترین پیوند مردمیه. تو اگه خواستی که این مردم رو کات کنی، خودت رو کات کردی. و دیدیم که از فرداش شعارها پشت آقا رو مخاطب قرار دادن.

دست و پا زدن حکومت دلیل خوشحالی این روزهای منه. اینکه اون روز یکی از کله گنده هاشون در گوشی بهم گفت که ابن یه برنامه ساختگی بوده، اما ما بهش نیاز داشتیم، باعث خوشحالی من شد. همین دست وپا زدن خوبه برای اینکه امیدهای ما بیشتر بشه.





جایی میان شصت ها



ما بچه های جنگیم

بجنگ تا بجنگیم

شاید این تاثیرگذارترین شعاری بود که توی خیابونهای این شهر فریاد زده شد....

وقتی اولین بار اوایل مرداد توی یوسف آباد شنیدمش، پرواز کردم.... می دونستمش خوب می دونستمش

بچه های جنگ... دهه شصتی ها

جنگ همیشه ویرانی به همراه داره، خرابی، فقر، و شاید به قول محمود... عزت هم داشته باشه.

عزت جنگ ما، به محمود و دار و دسته ش رسید، خرابیش به ما

جنگ برای ما هر آنچه که سالهای بعد باید میداشتیم رو نابود کرد و برای ما "هیچ" به جا گذاشت.

ما هیچ نداشتیم.... ما هیچ نداریم

ما دهه شصتی و دوستان کوچکتر هفتادی

آقایی که از بالا همیشه به ما نگاه میکنی.... ممنون به خاطر این هیچی(این تشکر همیشه از ما درخواست میشه)

اما امروز دیگه تشکری در کار نیست، دهه شصتی ها شصت شون رو نشون میدن برای نگاه های اون آقا به نشانۀ آشکارترین پیام، در سیالی از اشک آور و فریاد.

ما هیچ نداریم که بترسیم از دست بدیم، این ناخودآگاه ماست.

نگاه ما رو به آینده ست.

به همین خاطره که حالیمون نیست داریم باتوم میخوریم

به همین خاطره که حالیمون نیست داره گلوله میاد سمتمون

به همین خاطره که بازوی خون آلوده م رو میبندم و دوباره میرم جلو

ما چیزی پشت سر نداریم که برگردیم

همه چیز جلوی ماست







یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

عشق سالهای وبا





دختر دایی خوشکل من پارسال رفته بود لندن. چند وقت پیش که بعد از مدتها همو دیدیم داشت تعریف میکرد از سفرش... برام جالب بود، اصلن از لندن خوشش نیومده بود، در مقایسه میگفت که دبی واقعن جای بهتریه نسبت به لندن.

همین حرف باعث شد که بیشتر بپرسم ازش، از چشم اون لندن یه شهر عقب مونده بود، شهری که انگار تو صد سال اخیر هیچ بویی از مدرنیت نبرده، ساختمونهای آجری، خیابونای تنگ، تاکسی های قدیمی و خلاصه هر آنچه که باعث میشه احساس کنی زرق و برقی در کار نیست.

راستش من زیاد دختر داییم رو نمیشناسم، اما میشد فهمید که چقدر دوستدار و شیفته آسمون خراش و خیابونای رنگارنگ و پاساژهای غول پیکر و پله برقیه. انگار در اینها چیزی هست که احساس یگانه ای رو به همراه میاره. همون کلیشه ای که دبی ازش خیلی خوب بهره میبره.

حالا گور بابای تلاشی که لندنی ها این همه سال کردن برای حفظ هویت و ظاهر کلاسیک شهرشون. راستش این قضیه بسیار جدی تر از اونیه که ما فکر میکنیم. طرز فکر دختر دایی مذکور یک طرز فکر خاص نیست، بلکه در بین همشهری های من موج میزنه، چرا که با نگاهی به شهرهای خودمون میتونیم خوب حسش کنیم. همونطور که روز به روز بناهای قدیمی و با هویت رو خراب کردیم و مکعب های بلند و بی روح ساختیم که بتونیم توش من جدیدی بشیم.

میدونم اگه بیضایی عزیز این چندخط رو میخوند داغ دلش تازه میشد، همونطور که آخرین شکوائیه ش توی تیتراژ "وقتی همه خوابیم" با اون موسیقی تاثیر گذار حرفهایی حتا بیشتر از خود فیلم داشت.







صدای در... مامانم بود

معمولن سالی یک بار در میزنه و میاد تو اتاق

آخرین بار پارسال همین موقع ها بود


بعد از نیم حرف زدن... با چشمایی پر از اشک بهم گفت: "ببین مسرور من نمی خوام تو رو از دست بدم"

بعد هم نتونست جلوی خودشو بگیره و از اتاق رفت بیرون



شاید مثل فیلما باشه، اما متاسفانه این فیلم، زندگیه منه




ما هستیم





کسی چه میدونه زلزله امسال قراره چه روزی بیاد

منظور از زلزله یه معنای استعاره ای نیست، خود زلزله واقعی رو میگم، شکست بین گسلها، آزاد شدن ترلیاردها ژول انرژی

شاید بگی که به چه چیزا فکر میکنه، اما باور کن برای کسی که خونه ش درست رو یه گسل خیلی مصمم واقع شده این مسئله خیلی مهمیه.

از اونجا که کلیه تلاشهای هر آدمی برای زنده موندنه (!) ، خوب این مسئله میتونه در درجه اول اهمیت قرار بگیره. از کجا معلوم که ده ثانیه دیگه زلزله نیاد و من و جدم همخونه نشیم !

مفهوم خونه در زندگی افراد مفهوم قشنگیه اغلب، اما برای من خونه یعنی.... حالا زیاد هم سخت نمیگیرم اما نمیشه که بهش فکر نکرد ، خوب هر وقت که کلید میندازی تو در و وارد میشی انگار اونوقت تازه دغدغه های حیاتیت زنده میشن و بعد همینطور انتظارش رو میکشی...

بهترین خبری که یه نفر میتونست بهم بده رو داد: آقای نوردی، پیرمردی که روزی شیش هفت ساعت تک درخت توی بن بست رو آب میده بهم گفت که وقتی داشتن خونه تون رو میساختن توی ستونهاش چهار تا میلگرد هم نذاشتن. وای بر من... چه کرده م با خودم. اما خودمو نباختم و کلن نمیشد به پیرمردی که روزی شیش ساعت شیلنگ دست میگیره اعتماد کرد. یه روز شال وکلاه کردم و رفتم بنگاه داخل میدون و پرسیدم که کی ساختمون ما رو ساخته، بنگاهی مذکور با شنیدن این سوال ده دقیقه ای راجع به زیبایی نما و استحکام و کلن هر چیز ممکنی ور زد، تا اینکه دوباره پرسیدم: کی ساختمون ما رو ساخته، اینبار طرف زیر چشمی نگاهی به من انداخت وگفت حاجی ساخته چطور!! و من میدونم که کلن حاجی توی فرهنگ امروز کشورم کلمۀ مبسوطیه، از حاجی بازاری بگیر تا حاجی سپاهی (البته بماند که حاجی واشینگتن هم داریم)، اما جدای از اینا دلیل لرزیدنم بعد از شنیدن اسم حاجی این نبود، بلکه این بود که من حاجی رو میشناختم، حاجی رو همه میشناختن، حاجی همونیه که با یه پرادوی سفید تو محل میچرخه و گربه ها رو دنبال خودش میدوونه، حاجی یعنی پول و گوشت قربونی، حاجی یعنی اینکه اگه تملقش رو بگی ضرر نمیکنی، حاجی یعنی داشتن سه تا پسر لوس و تن لش، یعنی تو یه روز بارونی اگه از کوچه رد میشی سرعتت رو کم نکنی و همه رو بکشی به آب لجن، حاجی یعنی وقتی رسیدی در خونه دستت رو بذاری رو بوق تا در باز بشه... اما برای من حاجی یعنی اینکه موقع بتن ریزی شیلنگ آب رو باز کنی داخل بتن تا سیمان صرفه جویی بشه، یعنی میلگرد رو بی خیال شدن، یعنی تا آخر ساخت یه بار هم نقشه ساختمون رو ندیده باشی یعنی هر کاری کنی که کلن برات مفت تموم شه... و من تو همچین خونه ای... و میدونین که این واسه کسی که داره روی گسل مرکزی زندگی میکنه یعنی چی؟

صبحها که از خواب بیدار میشم اولین چیزی که چشمام میبینه برج میلاده که تو قاب پنجره جا خوش کرده. بعد نفس راحتی میکشم که انگار هنوز همه چی سر جاشه. اما بعد ها فهمیدم که آقایون برج رو دقیقن روی همین گسل مذکور ساختن. اما چرا؟ نکنه اونم حاجی ساخته؟ بعید نیست... حالا ها دیگه وقتی از خواب بیدار میشم با دیدن برج احساس زنده بودن بهم دست نمیده، پیش خودم میگم شاید جفتمون رفتیم پیش جدم.

حالاها دیگه عین خیالم نیست، انگار که نه انگار که نه انگار...

از وقتی که فهمیده م که هر محلی حاجیه خودش رو داره، از وقتی که به این فکر کردم که اکثر مردم این شهر دارن از خدمات حاجی و دوستان استفاده میکنن... از وقتی که خانم رسولی بهم گفت که تهران گسلهای دیگه ای هم داره...

نمیدونم چی شده که دیگه عین خیالم نیست، شاید چون هیچکی عین خیالش نیست، داره از مردم این شهر خوشم میاد... دمشون گرم، هیچکی جا نمیزنه و روز به روز هم به طرفدارای گسلها اضافه میشه. راستش اینو بعد از مراجعه به شهرداری محل فهمیدم. به این نتیجه رسیده م که این گسلها دارای انرژی ای هستن که انسانها رو به سمت خودشون جذب میکنن. و آره این همون چیزیه که من رو هم با تمام ترسها و نگرانیهام هنوز اینجا نگه داشته. همین انرژی خفتۀ درون گسل ها.

قبلنا فکر میکردم که هیچکی مطلع نیست، اما وقتی که خانم رسولی ای که حتا از من هم اطلاعاتش بیشتره یه بچه به دنیا میاره و در حالی که من فکر میکنم که بچه رو میذاره زیر بغلش و میره حومه شهر زندگی کنه، با اطمینان خاصی میره خونه ش رو دوباره نقاشی میکنه... که یعنی حالا حالاها ما هستیم ... اونوقت من...

آره اونوقت من هم میگم: ما هستیم

و بعد که دقت میکنم میبینم که خیلی ها رو دیوارهاشون نوشتن ما هستیم... همینه که علاقه م رو نسبت به این مردم چند برابر کرده. مهم نیست که ممکنه یه ساعت دیگه بمیریم، مهم اینکه که با افتخار و دست در دست هم بمیریم. ما همچین مرگی را به چنان ننگی (!؟!) ترجیح میدیم. پس: ما هستیم

از کتاب چاپ نشدۀ بیگ بنگ



دنبال کننده ها